تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

پارسال شب یلدا بود که رسیدم شوشتر. رفته بودم پیش محسن.  می‌خواستم بروم اهواز دیدن دِدَم و علی روات زاده نازنینم. دو روزی آنجا بودیم. سوار ماشین شدیم یک راست رفتیم اهواز. غروب رسیدیم اهواز. محسن گفت بریم خانه هنر. عجله داشت هم دوستان قدیمش را زودتر ببیند هم برسد به سعید اسکندری که تازه کتاب شعرش در آمده بود و بیشتر برای گرفتن کتاب شعر می‌رفتیم. آن روز جلسه داستان خوانی بود. همه تو حیاط بودند. محسن می‌گفت بیشتر توی حیاط وقت می‌گذرانند. حیاط پر بود از آدم‌هایی که می‌شناختم و نمی‌شناختم. مهدی ربی بودش و زودتر رفته بود. محد ایوبی آن روز دعوت شده بود. داشت از خانواده تیبو برای کسی می‌گفت. بعد باهاش سلام و احوالپرسی کردم و آن روز چه قدر خندیدیم و سعید اسکندری چه قدر شوخی کرد با زمین و زمان. بعد ملت حیاط دوست را نمی‌دونم کی راضی کرد رفتنیم توی سالن و عکس گرفتیم و من چند روز بعد از اهواز برگشتم. صورتک‌های تسلیم ایوبی که چند وقت پیش در آمد ذوق کردم. خواندمش. می‌خواستم همین روزها بروم سراغ روز گراز که افق خیلی شیک در آورده بودش. حیف شد. یک جنوبی وقتی می‌میره بیشتر غصه می‌خورم. چیزی از وزن دنیا کم می‌شه.  

 

  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 11:24 |